بانوی من
شاید باور نکنید اما من با این سن و سالم اگر یک روز از من بپرسن سخت ترین کار تو زندگیت چیه؟
من میگم :"خداحافظی"
من به طور وحشتناکی از خداحافظی میترسم اصلا ازش گریزانم نمی تونم بگم خداحافظ
این رو تا حالا هیچ جا نگفتم جز اینجا باور کنید واسم خیلی سخته!
وقتی از پله آخر اتوبوس پایین اومدم احساس غریبی کردم تو شهر خودم دلم خیلی تنگ شد واسه مشهد واسه سلام رفیق گفتن ها و واسه گنبد طلا.تو مشهد که بودم و داشتم با رفیق وداع میکردم اینقدر دلم تنگ نشد...........................حرفی نیست راستش دلم نمیخواد حرف بزنم.
همه صحن را سکوت فرا گرفته بود و گنجشکان عاشق دل شیر داشتند و بی هیچ ترسی از
کنارمان عبور می کردند خوب می دانند که این حرم ضامن آهوست و حرم امن آنها پس سرخوش
و مجنون وار پر می کشیدند گرد گنبد طلایی امام رضا.
دیشب زمین حرم خیس از اشک
آسمانیان بود دیشب بر فراز گنبد رضا پرچم سیاه عزای مادرمان فاطمه برافراشته
بود.
گفتم مادرمان اشک پهنه چشمانم را پر کرد دیشب به روضه زهرا نیاز نبود در
حرم رضا بی روضه قلبها شکسته بود.گفتم مادرمان اما من که سید نیستم پس با چه جسارت
و جراتی گفتم مادرمان؟
هرکس محبت زهرا به دلش نشست بی شک مادرش زهرا هست و
بس.
دیشب پشت پنجره فولاد عشق دخیل بسته بودیم برای شفای مادر عشق دیشب همه
نشسته پشت امام رئوف در صحن خدا میخواندیم دعا برای شفای مادر رئوف.
دیشب ناله
زهرا بود و بس ذکر و قرآن و نمازمان مادر بود و بس دیشب فانوس به دست پابه پای امام
رئوف می رفتیم به سوی حرم بی نام مادری نحیف و ملول.حرم که نه گنبد طلا که نه صحن
و سرا که نه
سقاخانه و پنجره فولاد که نه حرم مادرم زهرا بی نام و نشان بود گم
گشته در میان ما شیعیان بود.دیشب تنها زائرش مولایمان صاحب الزمان بود دیشب حرم
مادرمان زهرا کعبه تمام جهان بود قبله ایی که نمی دانیم رو به کجاست در قلب مولود
کعبه نهان بود دیشب ما مدهوش از از نام مادر بودیم با هر نوای زهرا گریان بودیم
دیشب ما دخیل بسته برای شفای مادرم پشت پنجره فولاد کبریاییش بر لب دعای فرج می
خواندیم...............
اللهم عجل لولیک الفرج
دیشب حدودهای ساعت 3.30 نیمه شب رفتم حرم.بعد زیارت نماز صبح رو همون جا در جوار حضرت رضا به جماعت خوندم و بعد نماز رفتم صحن انقلاب که همون جای همیشگی رو گیر بیارم و با صاحب گنبد طلا حضرت رضا گپ و گفتگویی داشته باشم.
خدارو شکر یه کنج خلوت گیر آوردم و زیارت جامعه کبیره رو به فارسی خوندم..این روزها اونقدر دعا ها و خواسته هام زیاده که خودم خنده ام میگیره و میگم امام رضا آدم هرچقدر خل و چل و دست و پا چلفتی تر دردسرش بیشتر بهش میگم آقا من که نیومدم خودت آوردی دیگه خودت میدونی و من این همه خواسته و حاجت و دعا(دوستانی که التماس دعا دارند هر چه زودتر اقدام کنن چون فرصت رو به اتمام هست
)
اما هرچی فکر میکنم چی بخوام که همه چی واسم باشه یک مورد به ذهنم میرسه که این ایام ناخودآگاه درگیرش بودم و تو دعاهای زیارت حضرت رضا و دعای جامعه هم به این مورد برخوردم و اون این بود که تسلیم باشی...
رضا به رضا کلید همه خوشبختی که میشه تصور کرد.اینکه بتونی تسلیم اموامر ائمه معصوم باشی و هیچ چون و چرایی نکنی واقعا کار سختیه چون اونقدر نفس درگیر دنیا و تعلقاتش هست که نمیخواد مطیع بی چون و چرای کسی باشه جز خودش.
ساده از این موضوع نگذرید اگه میفهمید من چی میگم که هیچی اگر نه متوجه حرفهای من نمیشید برید یه بیمارستان نزدیکهای خونه تون و برید بخش سرطانی های اون قسمت یا اینکه خونه سالمندان یا اینکه برید محل نگهداری معلولین که بفهمید چقدر سخته تسلیم خواسته های حق بودن!
برید دادگاه های شهرتون و ببینید مردم با چه مشکلاتی سر و کله میزنند.باور کنید ساده نیست اطمینان کردن به خدا ما میجنگیم و مجنگیم با خودمون و اطرافیانمون برای اینکه خواسته خودمون رو به کرسی بنشونیم اما نمی تونیم اعتماد کنیم به خواسته خدا نمی تونیم باور کنیم که خدا بهترین رو واسه بنده اش میخواد.
تلاش برای رسیدن به علم و دانشی که با اون بخوای خدمت به خلق کنی اگر مورد رضای خدا نباشه خطاست باید ببینیم خدا از ما چی میخواد؟شاید خواست خدا این باشه که ما یک پزشک حاذق شیم اما بریم دور افتاده ترین نقطه دنیا به بدبخترین آدمها و تو بدترین وضعیت و شرایط و کمبود امکانات کمک کنیم و اونجا طبابت کنیم.
شاید خواست خدا این باشه که ما یک راننده تاکسی ساده باشیم شاید خواست خدا این باشه که ما یک آدم خیلی ثروتمند باشیم که مه ثروتش رو برای محرومین خرج میکنه شاید خواست خدا این باشه ما صاحب یک فرزند ناقص باشیم و سالیان زیادی رو از اون مراقبت کنیم و رنج بکشیم شاید خواست خدا این باشه که مادر یک خانواده نامتعادل باشیم و بتونیم تو این شرایط تعادلمون رو حفظ کنیم و پاکی خودمون رو از دست ندیم ما نمی خواهیم تسلیم خواسته های پروردگار باشیم چون فکر میکنیم خواسته ای ما برای ما بهتریت سرنوشت رو رقم میزنه و نمی تونیم بپذیریم که زندگی چندساله تو این دنیا رو به اطاعت از خواسته های دیگری بگذرونیم....
حرف آخر اینکه ما باید ببینیم حضرت حق از ما چی میخواد و واضی باشیم و با تمام وجودمون برای رسیدن به اون خواسته ها تلاش کنیم.
ما باید خودمون رو بشکنیم و سر فرود بیاریم جلوی پرودگار که این نهایت خوشبختی برای ماست و کلید حل همه مشکلات ما......
باب رضا در ورودی بهشت برای من هست و بهشت با همه زیباییش زیر نور طلایی گنبد امام رئوف من محو میشه ببخشید که اینقد من من من میکنم چون ............................................نمی دونم و نمی تونم و نمی خوام بگم ...........به جای همه دوستان زیارت خوندم و برای همه دعا کردم اما بخدا خیلی به دعا نیاز دارم........
خواستم بنویسم سلام آقای من نتونستم اما نه به این دلیل که آقا و سرور من نباشه بلکه به این خاطر که این آقا با من یه جور دیگه تا میکنه.همیشه هوای من رو داره حواسش هست که چپ نکنم باهام حرف میزنه گاهی اوقات من رو میخندونه گاهی هم من اون رو.
به گذشته که نگاه میکنم میبینم همیشه تو حساس ترین موقعیت ها به دادم رسیده وقتهایی که به انتها رسیدم تو بن بست گیر کردم دستامو با مهربونی گرفته و با خودش کشونده سرزمین طلایی.
الان که دارم این متن رو مینویسم ناخودآگاه اشک چشام رو پر کرد خواستم ننویسم از حس و حالم چراکه ریا میشه اما نوشتم که بگم من این ریا رو دوست دارم اصلا من بدجور ریاکارم این اشکها واسه این میریزن چون داره با منی که پر از ریا و هزار جور عیب دیگه ام حرف میزنه دل همه شما بسوزه.
من اگر بخوام عیب هام رو بگم بخدا هیچکدومتون لحظه ایی تحملم نمی کنید.اونقدر از خودم بدم میاد و اونقدر خجالت میکشم از خودم که نمی تونم بگم من کی ام؟!!!.
اما!!!من با همه این ریاکاری و بدی و پستی یه رفیقی دارم که حسابی هوام رو داره.شما اینجور رفیقی دارید؟کسی که همه جا کنارتون باشه؟کسی که همه بدی هات رو ببینه اما باز دوست داشته باشه؟کسی که اینقدر با مرام باشه که تحملت کنه با این همه نامردی؟کسی که اگه باهاش دعوا کردی رو سرش داد زدی بیاد جلو دست رو چشات بکشه گریه هات رو جاری کنه و آرومت کنه؟
چطور بگم که این رفیق من عاشق منه!چطور بگم؟
خل شدم؟خودخواهم؟بی ادبم؟
آره همه اینها هستم ولی واقعیت همینه چیکار کنم؟
بخدا خودمم دارم اذیت میشم از این همه عشقی که یه طرفه است.به وا... دارم زجر میکشم از این همه مهربونی بابا من بدجور شرمنده ام.
آخه رفیق هربار من رو دعوتی کردی سر سفره ات هنوز از سر سفره ات بلند نشدم نارفیق تر شدم من نمکدون شکنم چرا باهام اینطور رفتار میکنی؟
من لیاقت این همه خوبی و آقایی رو ندارم عزیز دلم!من بی وفام!
ببین چقدر پستم اومدم حرفای خودمونی رو به همه میگم.....
ازت شاکی هم هستم!خودت میدونی چرا....
دیدید من چقدر ......هستم؟جای خالی گذاشتم که تو(خواننده این متن)هر فحشی که دوستداری بنویسی من حلالت میکنم.
نمیدونم چی بگم؟؟؟؟سکوت کردم.آروم آروم و دونه دونه کلیدهای کیبورد رو فشار میدم به فعل پایان جمله ام خیره میشم به خودم میگم نمیدونم هیچی نمیگم..........
این دفعه یه فرق با دفعه های قبل داره با خودم میگم اونجا اومدم هیچی نخوام اما میدونم اونقدر نازم میکنی که هی بخوام و هی بخوام و هی بخوام اما نه این بار راستش رو بخوای حال ندارم چیزی ازت بخوام باور کن یه جوری ام خیلی خسته ام دوستدارم بیام تو حرمت بگم:
السلام علیک یا غریب الغربا یا معین الضعفا یا ضامن آهو
سلام رفیق خیلی چاکریم ما اومدیم خدمتت به دعوتت
دیدی چقدر پسر خوبی هستم گفتی بیا منم زودی اومدم![]()
بعش میگم:
سلام سرور سالار آقا رفیق
سلام امام رضا
خیلی دوست دارم
ممنونم.ممنون.......
بعد این دیگه به شما ربطی نداره خیلی خصوصیه
فضولی هم کنی ذره ای ازش نمیگم![]()
مرام داشته باش دعام کن منم دعات میکنم......
یاحق
هوای دلم نشان از طلب بارانی است که بتوانم با آن خیس کنم رویاهایی را که زیر سایه شب رنگ ارغوانی به خود گرفته اند.من چونان مادری رنجور و شکسته که حریر گیسوانش را به نقاش ثانیه ها سپرده و در ازای آن حسرتی ستانده و خسته نشسته بر بالین کودک خفته اما مرده در بستری خالی از عروسک و در انتظار قاصدکی است که نوید آمدن مسیح را می دهد.
من نشسته بر بستر آینده ای که در رحم سرنوشتی نحس آبستن گشته و خوب می دانم که آن هنگام ابلیس با سرنوشت من همبستر بوده است.
من طلاق دادم سرنوشت خیانتکارم را تا گم شود خاطراتش در پستوی حسرت ها و نفرت ها.در دالان های فراموشی و در مرداب های خاموشی رهایش کردم اما او عاشقی است که دوری دوست را بر نمی تابد.
تکیه دادم به دیواری از لحظه ها که هیچ کس نتواند بر آن یادگاری از جنس سرزنش و توهین و اتهام بنویسد و نظاره گر عجوزی هستم که مضحکانه خود را به من می نمایاند و خوب می داند که دیگر من را شور و توانی نیست سالیان سال است در جایگاهی ابدی خفته ام.
من را چشم انتظار همبستری نیست.....
سلام ما که نیستیم هیچکی هم نیست عجب بی وفاییم ما.....من دارم میرم مشهد شنبه آینده و تا روز شهادت حضرت زهرا اونجام و واقعا خوشحالم از این همه لطف رفیقم امیدوارم قدردان باشم.....
چشامو باز می کنم ولی تورو نمی بینم
می خوام فریاد بزنم ولی سکوت رو می بینم
دلم امشب یه حالیه نمی دونم از خوشحالیه! یا نه از بد حالیه؟
هرچی هست یه حالیه!
با خودم میگم رفیق!
اما نمی شنوم!!
باز صدا می زنم خودمو می گم رفیق!
باز نمی شنوم!
یهو یکی صدام زد و گفت سلام غریبه!
یهو بر میگردم و زل می زنم تو چشای رویای خیسم
پرسیدم:"عزیزکم٬ناز نازکم٬بیرون بودی؟چه خیس شدی؟بارون اومد؟نکنه زیر آسمون بودی؟
زیر درخت آلبالو بودی؟وای که چقدر نازنین شدی!"
ناقلا شیرین بلا چشاشو میبنده و میگه:"بهار می یاد صدای بع بع بره ها میاد بوی علف از دیوارهای کاه گلی میاد٬
یه لحظه خورشی و یه لحظه ابر تو چتر آسمون میاد٬
آخ جونم بهار میاد"
سرش رو زیر میندازه با ناز میگه:"دلم میخواد پر بزنم به خونه کلاغ شوم سر بزنم!
تو تا حالا پر کشیدی تو آسمون سر کشیدی؟
راستی خدا چه شکلیه؟این شکلیه ٬اون شکلیه؟
بهش میگم ملوسکم خدا همیشه آبی!غرق تو آسمونه و عکسش همیشه حک شده تو حوض خونمون تو شب های مهتابیه!
همون جا که مادر بزرگ وضو می ساخت واسه نماز شب سجاده اش رو گلاب می داد!
تا اذان صبح تو سجده هاش دونه دونه با اون چشاش مروایدهای ارغوانی می ساخت."
آره عزیزکم گلم٬نازنازک خوشگلم!
نشسته بین قلبامون اون که میگی اسمش خداست ولی نپرس چرا نمی بینیش چون چشامون خیلی بی حیاست!
رویای من دلش گرفته٬میخواد پرواز بکنه اسیره اما نذر و نیاز واسه خلاصی میکنه.
می ترسم از عاقبت نکنه اون رو قصابی کنه!!!
می ترسم از آل نکنه اون رو یه شب ببره!!
می ترسم از شقایق ها نکنه زود پژمرده شن! نکنه سهراب دروغ بگه شقایق ها زود کهنه شن!
دعا کنید تورو خدا!
تورو خدا!
تورو خدا!
شقایق هیچ وقت نمیره........
...................
همینجوری1:یه نوشته دارم با عنوان "هفت پیک شراب" که فعلا تو پیک پنجم گیر کردم قول این نوشته رو به بانو دادم شاید تو هفت پست گذاشتم دعا کنید اگر شد مستی من اجازه بده تا پیک هفتم برم.
همینجوری2:چقدر از نوشته های من واسه شما قابل فهم هست و متوجه منظورم میشید؟
سلام به همه دوستای خوبمون
13بدر از سفر برگشتم سفر فوق العاده ای واسم بودجای همه دوستان خالی
زیر قبه امام حسین که میگن حاجت ها براورده میشه واسه همه ی دوستان وبلاگی دعا کردم از جمله مهرناز و دانی
تورا خدا واسه منگوله گوش میرزا تو این روزای که آخرای عمر وبلاگمون هست حسابی دعا کنید تا خدا بهش کمک کنه و بتونه درست ترین تصمیمو بگیره
یا علی
» for you
» ۱۳٩۱/٢/٢٦
» بانووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
» سلام
» ۱۳٩۱/٢/٢٥
» ۱۳٩۱/٢/٢٥
» پله آخر
» ۱۳٩۱/٢/٧
» پنجره فولاد
| Design By : LoxTheme.com |

